روان شناسیسلامت

ابن سينا و نظر او در باب تأثيرپذيري نبض از عشق

ابن سينا و نظر او در باب تأثيرپذيري نبض از عشق

وحيده حداد

كارشناسي ارشد الهيات- فلسفه و كلام اسلامي

چكيده
سابقه و هدف: نبض به عنوان شريان حياتي بشر، نقشي تعيين كننده در ارگانيزم بدن دارد. اهميت اين مساله زماني روشن ميشود كـه بدانيم اطباي گذشته، عليالخصوص شيخ ابوعلي سينا، نبض و گـرفتن آن را هنگـام بيمـاري در تشـخيص نـوع درد لازم و ضـروري ميداند و از رهگذر اين عامل بيروني است كه ميتوان پي به حالات روحي و نفساني اشخاص و افراد برد.
مواد و روشها: گرچه پيرامون نبض و شناخت رگ و احوال خاص آن تحقيقاتي صورت گرفته است. ليكن بايد از اين نكتـه غافـل نمانيم كه در باب تاثير حالات روحي بر چگونگي عملكرد نبض مطالعهاي جامع صورت نپذيرفته است. ما در اين تحقيق برآنيم تـا بـااستفاده از مطالعه كتب و آثار حكما و اطباي گذشته عليالخصوص بوعليسينا به پارهاي از نظرات وي در رابطه با نـبض و نفـس وتاثير نفس بر چگونگي عملكرد نبض بپردازيم.
يافتها: در اين مقاله نظرات شيخالرئيس در موردنفس، نبض و عشق با لحاظ آراي فلسفي و طبي اين شهير مورد بررسي قرار گرفتـه است كه حكايت از وسعت و دقت نظر حكيم، در باب نحوه ارتباط اين سه عامل و عنصر اساسي شخصيت انسان ميكنـد. ابـن سـينا براين عقيده است كه با رسيدن مزاج به مرحله خاصي كه استعداد آن را داشته باشد، نفس انساني از واهب الصور به كالبد اين موجـود افاضه ميشود و اين هسته مركزي، محرك تمام قوا و انفعالات موجود در بدن است. شيخ آغاز ارتباط نفـس و بـدن را درهمـين بـدو حدوث نفس و دراصل، بدو افاضه شدن آن ميداند. در طول حيات هم به نحو ملموسي اين تعاملات قابل تبيـين اسـت چنانچـه وي اشاره ميكند كه با تفكر در عظمت خلقت، ميتوان آثار اينتفكر را بر ظاهربدنكه مثلاً همان راست شدن موي بدن است مشاهده كرد.
نتيجه گيري: ابن سينا از نبض به عنوان عاملي كه بازتاب دهنده حالات روحي و جسمي است ياد ميكند چنانچه در داستان كنيزك، كه بيماري او را عشق تشخيص ميدهد، گرفتن شريان را عاملي در تشخيص نوع بيماري قلمداد كرده است و همه اينها بيـانگر وسـعت نظر و انطباق شگفتي آور نظرات اين طبيب حاذق با اصول علمي پزشكي جديد است. اينك ما در اين مقاله برآنيم تـانحوه ارتباطـات دقيق اين سه عنصر محوري وجود انسان را از منظر طبيب برجسته به نمايش گزاريم.
كليد واژهها: نفس، نبض، عشق، ابنسينا.

مقدمه:
ديدگاههاي فلسفي ابن سينا درباره نفـس و عشـق و حتـي جنبه هاي عرفاني اين دو از نگاه ابنسينا بسيار مورد بحث قرار گرفته، اما از آنجا كه او يك پزشك نيز بـوده اسـت، در طـرح مباحث نفس پژوهي و عشقشناسي، رويكرد طبـي هـم داشـته است و همين رويكرد باعث شد تـا ابـنسـينا در چشـم انـداز فلسفي خود به نفس و عشق، به جنبههاي بدني، فيزيولـوژيكي و روانشناختي هم توجه داشته باشـد كـه البتـه در ايـن زمينـه، «نبض» جايگاه ويژهاي دارد. به نظر ميرسد كه عدم توجـه بـه اين جنبه ها، سبب نقص و كاسـتي در طـرح مباحـث فلسـفي- عرفاني مربوط به نفس و عشق، به شكل سينوي آن باشد. حتي خود شيخ ميگويد فلسفه را از طريق علم پزشكي شناختم. وي در شرح حال خود مي گويد در دوران تحصيل طب هيچ شـبي را به طـور كامـل نخوابيـدم و هـيچ روزي را جـز بـه مطالعـه
نگذراندم.
وي علاوه بر تبيين حقيقت نفس به ارتباط دقيق آن با بـدن و تأثيرات نفس و بدن بر يكديگر اشاره كـرده اسـت و گـرفتن نبض را براي تشخيص بيمـاري( چـه جسـمي و چـه روحـي) امري فوقالعاده مهم ذكر كرده است. براي مثال او عشق( زميني و مادي) را باعث پيدايش بيماري در جسم و روح انسان عاشق ميداند و در اين امر، براي نـبض عملكـردي متفـاوت و ويـژه قائل است كه ميتوان از طريق نبض گيري به چند و چـون آن پي برد. اينك ما در اين مقاله در پنج مبحث به تبيين ايـن امـور ميپردازيم.
مطلب اول: حقيقت نفس و نحوه ارتباط آن با بدن ابن سينا پيرامون حقيقت نفس دست به ابتكار زده اسـت. او كاستيهاي ديدگاه فيلسوفان قبل از خـود را را جبـران كـرده و دست مايه هاي لازم را براي تبيين پـارهاي از آمـوزههـاي دينـي تأمين كرده است. او ميگويد نفس در دو موضع متفاوت به كار رفته و در هر كدام تعريف ويژهاي دارد. به يك معنا بـر انسـان، حيوان و نبات و به معناي ديگر بر انسان و فَلَك اطلاق ميشود.
نفس در معناي نخسـت، كمـال اول جسـم طبيعـي آلـي تلّقـي ميشود كه بالقوه داراي حيات اسـت و در معنـاي دوم،جـوهرِ مجـرد و كمِـال جسـم اسـت كـه از روي اختيـار و بـه يـاري عقل جسم را حركت ميدهد. لازم به ذكر است كه منظور ما در اين مقاله از نفس، نفس انساني است كه داراي قوا و حواسـي است كه ميتوانند بايكديگر و با نفس ارتبـاط تنگاتنـگ داشـته باشند.
خواجه نصيرالدين طوسـي در شـرح سـخنان ابـن سـينا در باره ي ِ نفس ارضي و سماوي، عبارت كمال اول جسم طبيعـي را بين نبات، حيوان، انسان و فلك مشترك ميداند كه بـا انضـمام عبارت« ذي حياتٍ بالقوه» به آن، نفس ارضي(نباتي، حيـواني و انساني) و با انضمام عبارت« ذي ادراك» و «حركة تتبعان تعقـلاً كلياً حاصلاً بالفعل» به آن، نفس فلكي تعريف ميشود
اينگونه كه از بيان ابن سينا بر مي آيد تعريف نفوس ارضـي و سماوي مشترك لفظي است؛ و هر كـدام از نفـوس ارضـي و سماوي تعريف جداگانهاي دارند.
او نفس را نسبت به افعالي كه از آن صادر مي شود قـوه بـه معناي مبدء فعل، و به اعتبار اين كه صور معقول و محسوس را ميپذيرد، قوه به معناي مبدء قبول، و به قياس ماده اي كه در آن حلول ميكند صورت و به لحاظ اين كه جنس را كامل ميكند، نوع محصل مينامد.
كيفيت ارتباط نفس و بدن كه اولي حقيقتي اسـت مجـرد ودومي جسماني و مادي چگونه است؟ بالوجدان مـيدانـيم كـه انسان داراي نفسي است كه هميشه با اوست و غبار هيچ غيبتيبر چهره او نمينشيند و بالوجدان ميدانيم كه اين نفس، جسـمو جسماني نيست چون هيچ يك از ويژگيها و نشـانه هـاي آنها را ندارد . از طرفي ميدانيم كه اين موجود مجرد، عين بـدنمادي نيسـت، زيـرا كـه مـا از اعضـاء و جـوارح خـود غافـل ميشويم، ولي از اين حقيقت مجرد( نفس) غافل نميشويم؛ لذادر پي كشف اين راز هستيم كه اين دو موجـود كـه هيچگونـهسنخيتي ندارند چگونه بـا هـم ارتبـاط برقـرار كـرده و هـدفواحدي كه كمال و سعادت جسمي و روحي هر شخص انساناست را دنبال ميكنند؟
تأثير و تأثر متقابل نفس و بدن يكـي از حقـايق غيـر قابـلانكاري است كه مورد تصريح بسياري از دانشـمندان در علـوممختلـف نظيـر فلسـفه، طـب، روان شناسـي، اخـلاق و علـوم اجتماعي و تعليم و تربيت قرار گرفته است. اين مسأله موجـب شگفتي است كه چگونه دو حقيقت متغـاير چنـان بـا يكـديگرارتباط دارند كه افعال و حالات يكي در ديگري تـأثير مسـتقيم دارد.
نحوه نگرش يك فيلسوف به ارتباط نفـس و بـدن ارتبـاطعميقي با اعتقاد وي به نحوه حدوث نفس دارد . ابنسينا بعنوانفيلسوف مشائي مسلك معتقد است كه در ابتـدا، بـراي تعلـقگرفتن نفس به بدن نياز به زمينه مستعد و قابليت هسـت و تـازمينه و قابليـت قابـل حاصـل نشـود، فـيض از فيـاض صـادر نميشود و بر فرض هم كه صادر شود چون زمينه قابل نيسـتاين فيض ظهور پيدا نميكند؛ لذا لازم است كـه بـدني حاصـل
شود و استعداد دريافت نفس را پيدا كند تا نفس بـه آن افاضـهشود. به همين جهت نفس نميتواند قديم باشد، بلكـه حـادثاست به حدوث بدن.
ابن سينا معتقد است كه مبدأ تكون نفس ماده قريبـه اسـت،يعني هرگاه مـزاج آمـاده و مسـتعد شـد، نفـس بـه آن افاضـهميشود. از سوي ديگر پيدايش مـزاج، خـود مسـبوق بـه عـدماست و نتيجه آن كه نفس نيز مسـبوق بـه عـدم بـوده، حـادثاست، به عبارتي نفس حادث با حدوث بدن است
از نظر ابنسينا همـانطور كـه بـدني حـادث مـيشـود كـهصلاحيت به كار بردن نفس را دارد، نفسي هم حادث ميشـودكه بدن حادث، كشور فرمانروايي و آلت و ابزار فعل آن است.
در جوهر نفسي كه با اين بدن از سوي مبـادي اولـي اسـتحقاقحدوث يافته، شوقي طبيعي وجود دارد كه باعـث مـيشـود آننفس به بدن اشتغال يابد و آن را به كار گيرد و بـه احـوال آناهتمام كند، و آن بدن را با صرف نظـر كـردن از همـه اجسـامديگر، انتخاب كند؛ هر چند كه اين حالت و ايـن مناسـبت كـه سبب بخشش نفس به اين بدن جزئي شده، مخفي بماند.
ابنسينا زمان تعلق نفس به بدن را موقعي ميداند كه جنين در رحم مادر به اندازه كافي رشد كرده و به حـدي رسـيده كـهاستعداد و ابزار لازم براي دريافت و كمال نفـس، فـراهم شـده است، در اين هنگام از سوي خداوند و به واسطه عقـل فعـال نفس به آن بدن افاضه ميشود.پ
بدين ترتيب اين نفس به آن بدن اختصـاص مـييابـد و بـااختصاص و جزئيتي كه در آن حاصل ميشود از حيث فعـل وانفعالات تمايز و اختصاص در آن پديد ميآيـد و اشـخاص آنكه هر كدام از آنها نفس جزئي متعلق به بدن جزئي اسـت بـهوجود ميآيند.
آيا تعلق نفس به بدن تعلقي است علّي و معلولي؟ابنسينا معتقد است كه رابطه نفس با بدن نه رابطـه علـي ومعلولي است، نه رابطه ماده وصورت، نه رابطـه حـال و محـليعني نفس نه علت بدن است و نه در بدن حلول كـرده اسـت،بلكه اين ارتباط بيشتر شبيه ارتباط فاعل با وسـايل و مقـدماتانجام فعل خود است؛ اين نوع ارتباط شديدترين ارتباطي استكه ميتواند بين نفس و بدن وجود داشته باشد، چرا كه در ايـن
ارتباط آنچه مطرح است، نهايت سيطره و سلطه نفـس در بـدناست كه امكان تصرف نفس را در بدن فراهم ميكند و بنابراين نفس از بدن به عنوان آلت و ابزار فعل خود استفاده ميكند نـهبه عنوان محل. اين تشبيه بدان سبب است كه اگـر ابـزار را ازصاحب ابزار بگيريم صاحب ابـزار وجـودش تبـديل بـه عـدمنميشود و نفس هم چنين است يعنـي اگـر بـدن از آن گرفتـهشود وجودش از بين نميرود و باقي است. از طرف ديگر بايدتوجه كرد كه بنابر عقيده ابن سينا تعلـق نفـس بـه بـدن، تعلـقعرضي است نه ذاتي، بـه عبـارت ديگـر نفسـيت نفـس يعنـيتعلقش به بدن، چيزي خـارج از ذات و حقيقـت نفـس اسـت؛بنابراين تعريف نفس به كمال بدن نيز مبين حيثيت ذات نفـسنخواهد بود؛ بلكه بيـان كننـده ي حيثيـت اضـافي و تعلقـي آناست. گرچه در ادامه بيان ميشود كه كاربرد اين الفاظ دربياناتشيخ، نوعي مسامحه و تشبيه است و رابطه نفس با بـدن رابطـهمدبريت است؛ يعني نفس مدبر بدن است و بيان انواع تشبيهاتمذكور بيان كننده اين مطلب است كه نفس بـراي رسـيدن بـهمقصد به مركب بدن نيازمند است امـا بـه محـض رسـيدن بـههدف، ديگر محتاج اين بدن مادي نيست و حتي در اين مرحلهوجود بدن مخل و مضر گوهر شريف نفس است.
به همين رو است كه بررسي و تحليل اين جوهر مجرد بـهلحاظ تعلق آن به بدن، به علم طبيعيـات مربـوط مـيشـود؛ درحالي كه بررسـي ايـن جـوهر مجـرد از جهـت ذات مجـردشمربوط به علم الهيات است.
ابنسينا در نمط سوم اشارات، بعد از اثبات نفس به عنـوانحقيقتي مغاير با بدن، اشاره ميكند. ايـن حقيقـت داراي قـوا وفروعي است كه در اعضاي بدن پراكنده هستند و ميان ايـن دو،علاقه و رابطه فعل و انفعالي شـديدي برقـرار اسـت: « هرگـاهچيزي را به وسيله اعضاي بدن احساس كني يا تخيل نمايي يـا غضب كني، ارتباط و علاقهاي كه بين نفس و قـواي جسـمانينفس است، باعث ايجاد حالتي در تو ميشود كه افعـال صـادرهبه تدريج در تو ملكه ميشود و به راحتي ميتواني آنها را انجامدهي، كمااينكه عكس آن نيز واقع مي شـود، يعنـي اينكـه يـكهيات نفساني در قواي جسماني و اعضاي بدن تأثير ميگـذارد.
توجه كن كه وقتي درباره خداوند و جبروت او فكـر مـي كنـيچگونه پوستت ميلرزد و موي بدنت راست ميشود.»
ابن سينا برخلاف ارسطو كه نفس و بدن را با يكديگر كاملاًمتحد و نسبت آنها را همان نسبت ماده و صورت مي دانـد، بـهچنين اتحاد و يگانگي بين نفس و بدن قائل نيست؛ بلكه معتقداست كه نفس، جوهر كاملاً مجرد، مفارق و بسيطي است كه بـاحدوث بدن حادث ميشود و به بدن تعلق مـيگيـرد؛ لكـن بـابدن اتحادي نظير اتحاد ماده و صورت پيدا نميكند. نفس مادامكه در دنياست تعلقي تدبيري به بدن دارد و بدن آلـت و ابـزار
اعمال و افعال اوست. از آنجائي كه ابنسينا نسبت بين نفـس وبدن را نسبت صورت و ماده نميداند، به اعتقاد او تعريف نفسبه «كمال» از تعريف نفس به«صورت» برتر است. نفـس متعلـقبه بدن است در حاليكه صورت، منطبع در ماده است. اگر نفسرا منطبع در بدن بدانيم معنايش اين است كه هر جزئي از نفسبر هر جزئي از بدن منطبع است و بـا انقسـام بـدن، نفـس هـممنقسم شود، در حاليكه نفس انسان حقيقتي مجرد و غير منقسماست. در مقام تشبيه و ارائه مـدل، ابـنسـينا، در برخـي مـواردنسبت نفس به بدن را مانند نسبت پادشاه و مملكـت، و كشـتيبان و كشتي ونجار و اره ميداند
او حتي در مـواردي نسـبت آن دو را نظيـر نسـبت مـرغ وآشيانه دانسـته اسـت. شـيخالـرئيس در اشـارات مـي گويـد: «حكمت خداوند را نظاره كن كـه چگونـه بـه وسـيله اصـول وپايه هايي مزاجهاي مختلفـي را سـاخته و هـر مزاجـي را بـراي پست ترين انواع قرار داده و بهترين مزاج را كه معتدل تـرين آناست براي نفس انساني قرار داده است تا اينكه نفس ناطقـه درآشيانه خود قرار گيرد.» خواجه نصيرالدين طوسي در شرح اين فقره از عبارات شيخ ميگويد:« و في قوله: « لتستوكره»، استعارهلطيفه منبهه علي التجريد الـنفس، اذ جعـل نسـبتها الـي المـزاجنسبه الطائر الي وكره» «در بيان شيخ كه گفتـه اسـت: لتسـتوكره استعاره لطيفي است مبني بر اينكه نفس مجرد است و نسـبتشبه مزاج، نظير نسبت پرنده است به آشيانهاش.»
شيخ در فصل چهارم از مقاله چهارم نفس شفا مـيگويـد:«افعال و احوال نفس، در نسبت با بدن اقسامي دارد به اين قرار:بعضي از احوال اولاً و بالذات مربوط به بـدن اسـت؛ امـا از آنحيث كه بـدن داراي نفـس اسـت، ماننـد خـواب و بيـداري و صحت و مرض. برخي از احوال اولاً و بالذات مربوط به نفـساست؛ اما از آن حيث كه در بـدن اسـت و بـه بـدن تعلـق داردمانند تخيل، شهوت، غضـب، غـم، هـم، حـزن و آنچـه ماننـد
اينهاست و بعضي از احوال به طور مساوي مربـوط بـه هـر دواست.»
لازم به ذكر است كه ابن سينا معتقد است نفس ناطقـه كـهّ مجرد و در نهايت لطافت است نمي تواند در بدن كه مـاده و ازسنخ عالَم عنصري است تصرّف كند و تـأثير هـر موجـودي درمادون خود بايد براساس مناسبتي باشد. لذا بـه واسـطهاي نيـازاست كه آن واسطه جسم لطيفي اسـت كـه« روح بخـاري» نـام
دارد.
مطلب دوم: نبض آينه جسم و روح انسانابن سينا به عنوان يك طبيـب از اهميـت مسـأله شـناختحالات روحي و جسمي از طريق گرفتن نـبض غافـل نشـده واين مسأله را به دقـت مـورد بررسـي قـرار داده اسـت وحتـيرساله اي مستقل به نام «رساله در نـبض يـا رگ شناسـي» نيـزنوشته است. اين طبيب حاذق دركتاب مذكور و هـم چنـين درقانون در يك دستهبندي كلي مجموع نـبضهـا را بـه دو قسـمساده و تركيبي تقسيم كرده و سپس نـبضهـاي سـاده را در دهقسم و نبضهاي تركيبي را در يازده تا سيزده قسم دسته بنـديكرده است.
نبض به عنوان يك شريان حياتي، عامل مهمي در تشخيصحالات روحي و جسمي افراد محسوب ميشود. قبل از تعريفنبض ابتدا بايد به توضيحي درباره قلب بپردازيم:« قلـب» حكـم تلمبـهاي را دارد كـه بـه تمـام بـدن خـونميفرستد. قلب در سينه، متمايل به سمت چپ قرار دارد و بـهاندازه مشت آدمي است. قلب از ماهيچه ها ساخته شده است ووقتي كه ماهيچههاي قلب منقبض ميشوند خون را بـه داخـلسرخرگ ها ميرانند و وقتي كه منبسـط مـيشـوند خـون را ازسياهرگ ها ميمكند و اين عمل پيوسته ادامه دارد.
انقباض و انبساط قلب را« ضربان» و زدن سرخرگهـا، كـهنتيجه ضربان قلب است را« ضربان نبض» ميگويند.

بايد دانست نبض نه عضو بدني است و نـه قـوهاي از قـوا؛ بلكه عاملي است كه بازتاب دهنده و منعكس كننده فعاليتها وحالات جسماني و نفساني است؛ خودش فعل مسـتقلي نـداردولي همانند آينه ايسـت كـه حـالات جسـمي و روحـي را بـهوضوح نشان ميدهد.
ابنسينا بر اين عقيده است، كساني كه به سر حـد رشـد وبلوغ و خرد و تمييز رسيدهاند ميدانند كه انسان تا وقتي كه بـهاين مرحله پا ميگذارد، در طول زندگي از عقبات ناخوشيهايكوچك از قبيل زكام، سرماخوردگي و تب در امان نبوده اسـتو به ياد دارد كه هنگام ناخوشي، پرستار، پزشك يا بزرگتر خانهكه با خبر ميشوند دست به سـاعد بيمـار دراز مـيكننـد و بـاسرانگشنان از چگونگي جنبش نـبض او جسـتجو مـيكننـد وچنين وانمود ميشود كه گويـا نـبض، احـوال پنهـاني بيمـار رابراي آنها آشكار كرده است 
شيخالرئيس، نبض را حركت آوند روح مـيدانـد و معتقـداست كه نبض از انبساط و انقباضي تشكيل شده تـا روح را بـهوسيله نسيم خنك كند.(9 (بنا به عقيده وي نبض يك تـوازن وتناسب موسيقاري دارد.« انللنبض حركه موسيقاريه.»ابنسينا تشخيص بيماري را از نبض و تشخيص نوع نـبضرا در بيماري، در درمان بيماري هاي جسـمي و روحـي بسـيارمؤثر دانسته است. نمونه تشخيص بيماري روحي و جسـمي ازروي نبض آن جايي است كه او عشـق را يـك بيمـاري تلقـيميكند و يكي از وسايل تشخيص آن را امتحان نبض ذكر كرده
چون نبض بيمار عاشـق، مختلـف اسـت و ماننـد نـبض افـرادغمگين بدون ترتيب است و از حالي به حالي تغيير ميكند؛ بـهويژه اگر به محبوب برسد و اگر فجاه محبـوب خـود را ببينـد.وي معتقد است كه از ايـن تغييـر نـبض، مـيتـوان معشـوق راشناخت هر چند بيمارخودش اسم معشوق را فاش نسازد. ايـنروش تشخيص را امروزه متُد پساكاناليزگويند.

علت اين كه در بين انـدامهـا، رگ سـاعد را بـراي گـرفتننبض برگزيدهانـد، از ديـدگاه شـيخالـرئيس سـه وجـه اسـت:نخست اين كه اين رگ آسان به دست ميآيد، دوم اين كه خودرا در برابر حس كمتر پنهان ميدارد و سوم اين كـه درسـت درمقابل قلب و نزديك آن است. دو دليل ديگر جرجاني در كتاب
خود ذكر كرده: يكي چون رگ سـاعد نسـبت بـه شـريانهـايديگر از گوشت كمتـري برخـوردار اسـت و ديگـر اينكـه رگسـاعد در مقايسـه بـا رگهـاي ديگـر كمتـر از بخـار پـر مـيشود.
به اعتقاد شيخالرئيس حالات نفساني نيز بر عملكـرد نـبضموثرند چنانچه وي ميگويد همـه عـوارض نفسـاني، حركـاتروح ( كه از طريق نبض نمايان ميشود) را به دنبال دارد؛ از آنجا كه حالـت خشـم بـه طـور ناخودآگـاه و آنـي نيـرو را بـرميانگيزد و روح را بـه يكبـاره گسـترش مـيدهـد؛ نـبض آدمخشمناك بسيار درشت، بلند و به سرعت و تواتر مي زند. نبضدر حالت لذت، از لحاظ سرعت و تـواتر در حالـت لـذت، بـهحدي نميرسد كه در خشم ميرسد؛ بلكه لـذت، نـبض را بـهآرامي و ملايمت به راه مي اندازد. درشتي نبض در حالت لذت،نياز برآور است و از اين رو كند و متفاوت مي زند. هـم چنـيننبض در حالت شادي غالباً، درشت و نرم است و بـه كُنـدي ومتفاوتي گرايش دارد. گرماي غريزي بدن در حالت غم و اندوهدچار اختناق ميشود و به پايين ميگرايد و نيرو ناتوان ميشودو بدين جهت نبض آدم غمگين، كوچـك، نـاتوان، متفـاوت وكُند است. ترس آنـي و ناخودآگـاه نـبض را لـرزان و نامرتـبميگرداند. ترس تدريجي در تغيير نبض همان كنشهاي غم را دارد.
ابنسينا عوامل مؤثر بر نبض را در قـانون بررسـي كـرده وسپس آنها را در سه دسته قرار داده است:
1 -عوامل ماسكه( گيرنده): عواملي كه به طور كلـي بـرايقوام نبض ضروري هستند و در وجـود و عـدم نـبض دخالـتدارند.
2-عوامل اللازمه: عوامل كه در قوام نبض مؤثر نيستند وليبا نبض پيوستگي دارند و وقتي تغيير مييابند، حالـت نـبض رانيز تغيير ميدهند؛ اين عوامل را عوامل همراه دائمي نـبض نيـزمينامند.
3 -دسته سوم، عوامل تغيير دهنده ناميده ميشود كه هميشهبا نبض نيستند و به حالت موقتي جسمي و روحي فرد بسـتگيدارند.
مطلب سوم: حقيقت عشق
ابن سينا و نظر او …
در اين قسمت سعي خواهيم كرد به اين حقيقت كـه عشـقاز نگاه شيخالرئيس چيست؟ و آيا ميتوان آن را بيماري دانستيا نه؟، علايم و نشانههاي آن چيست؟ و نهايتاً بـه سـرانجام آنبپردازيم.
در قبال پرسش عشق چيست؟ پاسخ هـاي بسـياري وجـوددارد؛ اما از ديد شـيخ، “عشـق نـوعي بيمـاري” اسـت و ايـن،پاسخي است كه ميتوان با تامل و تعمـق بـه آن نگريسـت. درواقع اين پاسخ كه عشق نوعي بيمـاريسـت، در بردارنـده سـرنخهاي بسيار افشـاگرانهاي دربـاره ماهيـت و حقيقـت عشـقخواهد بود. تعريف كامل عشق در قانون ابنسينا بدين صورتآمده است: «عشق عبارت از مرضـي اسـت وسوسـهاي كـه بـه ماليخوليا شباهت دارد. ماليخوليا بيماري است كه فكر و پنـداردر آن از مجراي طبيعي بيرون ميرود و سر به تبـاهي و تـرسميكشد. سبب اين بيماري اين است كه انسان فكر خـود را بـهكلي به شكل و تصويرهايي مبذول ميدارد و در خيالات خـودغرق ميشود و شـايد آرزوي آن نيـز در پديـد آمـدن بيمـاريكمك كند و ممكن است آرزو كمك نكند ولي اين تمركز فكرمتمادي سبب بيماري ميشود.»
ابنسينا در قانون داستان كنيزك عاشق را بيـان مـيكنـد وضمن توضيح آن، ميگويد شـهريار جـواني، ناگهـان در بسـتربيماري افتاد، هيچ نمـيخـورد و تنهـا در حالـت تـب، هـذيانميگفت و كلمات بيمعنايي به زبان ميآورد. علـيسـينا را بـهبالينش آوردند، وي پس از معاينه و دقت به كلمات پراكنـدهايكه در طي هذيان بـر زبـان مـيآورد، ناخوشـي وي را «عشـق»تشخيص داد!
خلاصه داستان اين چنين است: روزي جـواني از نزديكـانپادشاه گرگان، به بيماري سختي دچار شد و پزشكان در عـلاجاو درماندند تا سرانجام طبيب جواني به نـام بـوعلي را كـه بـهتازگي به گرگان رسيده و گروهي از بيماران را شفا داده بود بربالين او بردند.
بوعلي جواني را ديد كه زار افتـاده. نشسـت و نـبض او راگرفت و گفت: “ مردي را بياوريد كه همه محـلات گرگـان رابشناسد.“ آن فرد مورد نظر وارد ميشود و شـروع بـه شـمردناسامي محلات گرگان ميكند و در همان حال بوعلي دست بـرنبض بيمار مي نهد. تا آن مرد ميرسد به محلي كه نبض بيمـار
در آن حالت حركتي غريب مينمايد. بـوعلي دسـتور مـيدهـداسامي همه كويهاي آن محل را برشمارد. آن كس، نام كويهارا سر مي دهد تا ميرسد به نام كويي كه باز آن حركت غريبدر نبض بيمار باز ميآيد. پس بوعلي ميگويد: اسامي منازل آنكوي را برشمارد.
منازل را ميخواند تا ميرسد به اسم سرايي كه اين حركتغريب نبض تكرار ميشود. بوعلي ميگويد نـام اهـل منـزل رابردهد. تا رسيد به نامي كه همان حركت، حادث ميشود. آنگاهبوعلي روي به همراهان بيمار ميكند و ميگويـد:“ تمـام شـد.اين جوان در فلان محل، در فـلان كـوي و در فـلان سـرا، بـردختر فلاني، عاشق است و داروي او وصال آن دختـر اسـت.“بيمار هرچه خواجه بوعلي ميگفت ميشـنيد. از شـرم سـر درجامه خواب كشيد و چون مورد سوال واقع شد، همچنان گفتكه بو علي گفته بود.
«ابن سينا»، يازده مرحله «عشق» را به صورت زيـر تشـريحميكند:
اول: دوستي كه موانست ساده و بيآلايشي بيش نيست،
دوم: علاقه كه مرحله مهرورزيدن قلبي دو فرد به يكـديگراست،
سوم: كلف و آن دوره تشديد محبـت نسـبت بـه معشـوقاست،
چهارم: عشق محسوس كه علاقه و ارادت زائـد بـر مقـدارمحبت را ميرساند،
پنجم: شعف يعني مرحله احتراق قلـب در نتيجـه افـزايشعشق به دلدار،
ششم: شغف؛ ازدياد بي حد محبت است تا نفـوذ در جـداردل و روان عاشق،
هفتم: جوي؛ مهر و محبت باطني نسبت به معشوق است،
هشتم: تيم؛ مرحلهاي است كه عاشق از دلدار ظـاهرا دوريميگزيند و در طلب معشوق خيالي كه مخلوق فكـر و خلجـانروحي اوست، بر ميآيد،
نهم: تبل؛ در اين مرحله از عشق، بر اثـر شـدت علاقـه بـهدلدارش، ناتوان و بيمار شده و نيروي حياتي او به كلي سـقوطمي كند. اشتهاي بيمار به غذا يا هر نوع دلبستگي بـه زنـدگي ازبين مي رود و بر اثر عدم فعاليت جهاز هضم و اخـلال گـردشخون در رگها و نرسيدن مواد حياتي به اعضا و اجزاي بدن، بـهتدريج تمام نيروي او تحليل ميرود،
دهم: تدليه و آن مرحلهاي است كه عاشق بر اثر بحرانهايروحي، قواي عاقله خود را از دست ميدهد و
يازدهم: و هيوم كه آخرين مرحله عشق است. در اين دورهعاشق در معشوق فـاني مـي شـود و در عـالم جـز او كسـي رانميبيند و نميجويد.
شهريار قصه ما چون هميشه از جنس لطيف بيزار و از آنانرويگردان بود و برخوردي با آنها نداشته، با ديدن «نازنين» ناميهماننـد پنجـه آفتـاب، يـك راسـت بـه مرحلـه نهـم مـيرود.خوشبختانه « ابن سينا»، حالش را دريافته، «نازنين» بانو را يافتـهو به بالينش ميآورد.
ابن سينا در باب تشخيص عشق آن جوان، كار خـود را بـافهم موضوع از طريق بر شمردن نشانههـاي بيمـاري ثـابتي ازعشق آغاز ميكند. اين نشانهها شـامل مشخصـههـاي اصـلي ومعمول بيماري عشـق اسـت از قبيـل رنـگ پريـدگي، ضـرباننامنظم، بيخوابي و بياشتهايي. با اين حال، مـنش وسواسـي اورا وا ميدارد تا به دنبال نمونههاي بيشـتري باشـد تـا آنجـا كـهخسته و فرسوده از بار مسئوليتي كه بر دوش دارد، مجبور مـي
شود به اين نكته اذعان كند كه ” نشانه هـاي بيمـاري عاشـقانتقريبا نامحدودند و به قدري متنوع اند كه هيچ فردي قـادر بـهدرك و فهم آن ها نيست.
او تصديق مي كند كه عاشقان قادرند ” خود را در فضـاييفراتر از شادي غرق كنند.
ابنسينا نشانههاي ماليخوليايي عشق را با توسل بـر الگـوياخلاطي( تركيبي) تبيين ميكند. همانطور كه گرما باعث تبخيـرآب ميشود، عشق شـديد هـم تمـام رطوبـت بـدن را خشـك
ميكند و بدني آسيب ديده و تحليل رفته باقي ميگذارد.از نظر ابنسينا عشـق بـا دامنـه گسـتردهاي از نشـانه هـايبيماري در بدن هم ارتباط تنگاتنگ دارد. عشاق اغلـب بعنـوانافرادي تبدار، رنگ پريده و تحليل رفته توصيف مي شـوند كـهقادر به خور و خواب نيستند. ابنسينا نشانه هاي بيماري عشـقرا چنين نقل ميكند گود رفتن و خشك شدن چشم، نبودن آبچشم مگر در هنگام گريه كردن، پياپي و به سـرعت پلكهـا بـرهم آيند … سرتاسـر انـدامانش مرطوبنـد، مگـر چشـمانش كـهخشكند وكاسه اش گود رفته و پلكهـايش بـزرگ و سـتبر و ازبي خوابي است و آه كشيدنش تأثير بر سر گذاشته است . شكلو شمايل مرتب ندارد . نبضش مختلـف اسـت و ماننـد نـبضاندوهزدگان بدون نظم و ترتيب است و از حالي به حالي تغييـر
مي يابد به ويژه اگر به محبوب برسد و اگر فجأة معشوق خـودرا ببيند. ابنسينا در ادامه ويژگيهاي ديگر عاشـق را چنـين بـرميشمرد: بسيار ميخندد تو گويي به چيزي بسيار لذت بخـشنگاه ميكند يا خبري خوش ميشنود يا شوخي ميكند . نفسشبسيار بريده و سريع است و آه بلند ميكشد و آه كشيدنش تأثيربر سر گذاشته است. بنـابراين مـيتـوان دريافـت كـه مـزاج وشرايط فيزيولوژي انسان، گوش بـه فرمـان و مطيـع پنـدارهايرواني اوست و اين دو رابطه تنگاتنگ باهم دارند.(12 (اگر از نگاه ابن سينا عشق نوعي بيماري است آيـا درمـانيهم براي آن وجود دارد؟
ازجمله راهكارهايي كه ابن سينا براي بهبود عاشق پيشـنهادميكند اين است كه به ديگري عشق بـورزد و از راه شـرع بـهوي برسد و معشوق اولي را از ياد ببرد. ايـن كـار وقتـي مفيـداست كه بيماري عاشق زياد اسـتوار نشـده باشـد. اگـر عاشـق،آدمي خردمنـد باشـد، پنـد و موعظـه از سـويي و ريشـخند وسرزنش از سوي ديگر و شرح دادن كه آنچه او بدان دل بسـتهاست وسوسه و نوعي جنون است، شايد مفيد باشد . گفتگو دراين زمينه بي اثر نيست يـا اينكـه پيرزنـان را واداشـت كـه بـهدورش گرد آيند و از معشوق بدگويي كنند و كارهـايي بـه وينسبت دهند كه مورد تنفر عاشق واقع شود و سنگدلي و مـردمآزاري معشوق را بحث كنند، اكثر اين حرفها عاشـق را آرامـشدهد. اما بعضي از عشاق از اين حرفها بيشتر دل ميبازند. ابنسينا رفتن به شكار، سرگرم بازيهـاي گونـاگون شـدن،خلعت و احترام به فرمانروايان و دگرگـوني ابرهـا را از جملـهعوامل دلداري دادن عاشق ذكر ميكند.لازم به ذكر اسـت روانشناسـان بيشـترين شـباهت را بـين
عشق و يك بيماري خـاص روانـي بـه نـام وسـواس اجبـاريمشاهده كردهاند. در اين بيماري، افكار خاصي به ذهـن هجـومميآورد كه فرد گريزي از آنها ندارد؛ اين افكار او را مجبور بـهايجاد رفتارهاي خاصي ميكند كه اگر انجام ندهد دچار تنش واضطراب زيادي ميشود.
عشق نه فقط در ظاهر و علايم بـاليني شـبيه ايـن بيمـارياسـت، كـه از نظـر آزمايشـگاهي هـم بـه آن شـباهت دارد. دربيماري وسواس اجباري، يك ناقل خاص در سلولهاي پلاكتخون بيمار افزايش پيدا ميكند. پژوهشگري بـه نـام مـارازيتي،افراد عاشق را به اين طريق آزمايش كرده و به اين نتيجه رسيدهكه آنها هم درست همين حالت را دارند. يعني انگار عشق يـكحالتي شبيه به وسواس اجباري ايجاد مـيكنـد كـه در آن فـردعاشق دچار افكار و عادتهاي خاصي ميشود كه نميتواند ازدست آنها خلاص شود، مثل تماس گرفتن پي در پي با معشوق و فكر كردن مداوم به او كه عملكـرد عـادي ذهـنش را مختـلميكند. پس به حق ميتوان گفت ابـن سـينا عـلاوه بـر طبيـبحاذق بودن يك روانشناس و روان پزشك متبحر نيز بوده.
سرانجام عشقاز نظر ابنسينا اگر بيماري عشق زود درمان نشـود و بيمـاربه حال خود رها شود ممكن است دست به خودكشي بزند و ياسوداي سوخته كه عامل بيماري اسـت در بـدن ثابـت بمانـد ومنجر به ماليخوليـا يـا مانيـا شـود . در ايـن حالـت هـم بيمـارسرنوشتي بهتر از حالت قبل نخواهد داشت.
مطلب چهارم: مقايسهاي بين نظر بوعليسينا در روانشناسيو پزشكي جديد بر مبناي انديشه ابنسينا در نفسرابطه و علاقه نفس و بدن چيزي نيست كه تنها مورد توجهو عنايت فلاسفه و دانشمنداني چون ابنسينا بوده باشـد، بلكـههر كسي به تجربه شخصي به اين رابطه التفاط دارد و مـيدانـد
كه جنبه هاي دوگانه وجـود انسـان، مـادي و معنـوي، بـدني ونفساني، چنان با يكديگر بستگي دارند كه با انتفاي يكي از آنهاكل وجود منتفي و هستي به نيستي مبدل ميشود. و تـا زمـانيهم كه اين امر حادث نشود تبديلات و تغيراتي كه در هر يـكاز اين دو قسمت يا دو جنبـه وجـود روي مـيدهـد جنبـه يـاقسمت ديگر را بي خبر نميگذارد؛ بلكه شـديداً در آن ايجـادانعكاس ميكند.حكما و روانشناسان به اين التفات اجمالي قناعت نكـرده واز ديرباز بر آن شدهاند كه چگونگي اين رابطه را روشن سازند،پس به تحقيق پرداختهاند و نظريات گونـاگوني در ايـن بـابارائه دادهاند. قديميترين اين نظريات كه پايه و مبناي نظريـات
بعدي واقع شده، منسوب به دو فلسفه مادي و روحي است.فلسفه روحي اصالت را براي نفس قائل است و بدن را امرفرعي و اضافي ميپندارد و فلسفه مـادي درسـت عكـس آن راميگويد يعني اصالت را به بدن اختصاص ميدهد و اعتقـاد بـهجوهر مجردي كه مستقل از بدن باشـد نـدارد. نظـر فيلسـوفاسلامي، ابنسينا در اين زمينه قائل شدن وي به اتحـاد نفـس وبدن است و نفس را كمال بدن ميداند و معتقد است كـه سـروكار ما با دو جوهر مستقل نيست؛ بلكه جوهر واقعـي را نفـسميداند كه بـدن را بـه حركـت در مـيآورد و بـر آن سـلطنتميكند. در نظر وي نفس جوهر است نه عـرض چـرا كـه اگـرعرض بود لازم ميآمد هنگـام مفارقـت از بـدن، شـخص هـمصورت نوعي خود را از دست بدهد و حـال آنكـه خـلاف آنديده ميشود. در نظر شيخ، نفس اگر چه صورت و كمال بـدناست و بوسيله آن كارهايي كه جنبه مادي دارد انجام مـيدهـد؛
اما در عين حال تاكيد ميكند كه نفس ميتواند بي يـاري بـدننيز مصدر كارهايي( ادراك معقولات) واقع شود و پس از مرگتن، زنده و باقي بمانداز نظر ابن سينا هر حركتي كه از بدن سـر مـيزنـد ناچـارمصدر آن نفس خواهد بود خواه آن حركت انعكاسـي و خـواهغريزي باشد. بنا به اعتقاد وي چون نفس منطبع در بدن نيسـتميتواند آن را از مقتضاي خود برگرداند و در آن هر گونه دخلو تصرفي بكند.

البته حكيم باتوجه بـه اهميـت خاصـي كـهبراي نفس قائل بوده از توجه به بدن و احوال آن غفلت ننموده
و در كتاب قانون در فصـول مختلـف بـه تـاثير انـواع بيمـاريجسـماني بـر نفـس پرداختـه از آن جملـه بيمـاري عشـق كـهتوصيحش قبلاً ذكر شد.

هم چنين بنا به اعتقـاد ابـن سـينانفس آلت بدن نيست بلكه بدن آلت فعل نفـس اسـت و نفـسبراي انجام فعل مادي احتياج به بدن مادي دارد. البته بايد توجهداشت كـه روان شناسـي هـم قائـل بـه بـه نقـش بـدنيات درنفسانيات هست؛ اما نه به برجستگي ايي كه ابنسينا به آن قائلبوده است.
ديدگاهي كه اخيراً بصـورت مشـترك هـم در روانشناسـينابهنجاري و هم در پزشكي پذيرفته شـده اسـت ديـدگاه روانتني است كه در عين حال رهيافت كُلگرايانه به مسئلة نفـس وبدن ناميده ميشود و از پرسشهاي مربـوط بـه سـبب شناسـيبيماري نشات گرفته است. بعضـي از بيمـاريهـا و اخـتلالاترواني آشكارا به بدن انسان مربوط ميشوند و آنها را مـيتـوانبراساس مفاهيم فيزيولوژي توضيح داد. (همانطور كه ابن سـينامعتقد است هر فعل نفساني در جسم تاثير خواهد داشت مـثلاً
وي ميگويـد هنگـامي كـه دربـاره جبـروت و عظمـت خـداميانديشي، پوست بدن تو راست ميشـود و ايـن خـود نشـاندهنده تاثير حالات نفساني بر بدن است.(1 (بقية آنها اختلالاترواني و رفتارياند كه نميتوان به روشني علـت خاصـي را دربدن براي آنها نشان داد. آنها ناشي از علل روانشناختي همچونهيجان, اضطراب, احساس دشمني و كشمكش دروني هستند وارتباط نهايي ميان نفس و بدن را نشان مي دهند و مبناي ديدگاهروان تني يا كلگرايانه را تشكيل ميدهند.
براساس رهيافت كُل گرايانه در پزشكي، هر بيماري بدني يا
رواني، بيماري كل ارگانيسم است. از اينـرو ارگانيسـم را نبايـدچونان دو هويت مستقل بلكه چونان يـك كـل روانـي زيسـتيواحد در نظر گرفت. اين ديدگاه روان تني تا حدي سـازگار بـاتلقي ابنسينا از رابطة نفس و بدن است.( با توجه به قائل شدنوي به وحدت نفس و اينكه هر حركتي از بدن سر ميزند منشأ
آن نفس است.)
در ســـال 1998 ،چهـــل دانشـــمند از دانشـــگاههـــا وآزمايشگاه هاي پژوهشي سراسر آمريكا در انجمن سودنبرگ دردانشگاه هاروارد در همايشي سـه روزه شـركت كردنـد كـه بـاحمايـت مشـترك مؤسسـه علـوم عقلـي و دانشـكدة پزشـكيدانشگاه هاروارد برگزار شده بود. محور اين همايش بررسـي وارزيابي اطلاعاتي دربارة پديدهاي جالب بود كـه علـم پزشـكيجديد را گرفتار كرده بـود. در اطلاعـات اوليـه اي كـه در ايـن همايش ارائه شد آمده بود كه ما در آستانة انفجار شواهد مؤيـدبر تأثير معالجة اندك از طريق دعا يا قصد ذهنـي هسـتيم.
مسئلهاي كه براي دانشمندان علم پزشكي مطرح است اين استكه آيا اساساً براي افراد ممكن است كه با تصورات ذهني يا دعااز دور بر كاركرد فيزيولوژي يك ارگانيسم زنده تأثير بگذارنـد.آيا حيوانات چنين تأثيري ميپذيرند. نتايج پژوهشهاي هدايتشده, ارتباط متقابل تصورات ذهني ايجابي يا سلبي, انديشههـا,
احساسات و عواطف فردي را بـا تـأثيرات فيزيولوژيـك ثابـتكردهاند. اما چگونه اين ارتباط برقرار ميشود. آيا راههاي فرعيزيست شناختي خاصي هست كه تحت تأثير دعاها, تصورات وتصاوير ذهني قرار ميگيرند؟ اين پرسشها بيپاسـخ مانـدهانـد؛زيرا هنوز فلسفة دو گرايانة دكارت در مسئله نفـس و بـدن بـراين حوزههاي شناخت سايه انداخته است. لزوته در مقالهاي كهبه مؤسسة نفس، بدن هاروارد ارائه كرد ميگويد:
ما بايد بدنبال فهم ارتباط متقابل ميان نفس و بدن باشـيم ودر برابر وسوسه ارجاع هر چيز به «علمِ» مشاهده پـذير و قابـلاندازهگيري مقاومت كنيم؛ چرا كه ميبينيم اسـلاف مـا در دورةروشنگري مرتكب ايـن خطـا شـدند و در وهلـة اول موجـبگسســت نفــس و بــدن شــدند.( ,“Partnership Healing “(Harvard’s Mind/ Body Institute’s reviewاين مسائل در فلسفه ابنسينا در بـاب رابطـة نفـس و بـدن
براساس فلسفة وجودي او كه قائل تأثير متقابـل جسـم و روح،وحدت و جوهريت نفس است, حل شده است. جهان در نظراو زنده و داراي ارتباط و تأثير و تأثر متقابل است. بدين جهتاو در انديشهاش، فلسفه، فيزيك و علمالـنفس را بـا هـم جمـعمي كند و تصوير جديدي از عالم به هـم پيوسـته و در تـأثير وتأثر متقابل ارائه ميكند. اين حاصل پـژوهش مقـدماتي مـن درباب ديدگاه ابن سينا در مسئله رابطة نفس و بدن است.
مطلب پنجم:بحث نبضهاي تركيبي كتاب قانون و مقايسـهآن با پزشكي نويندر پايان لازم است مقايسهاي اجمالي بين نظر ابـنسـينا درباب انواع نبضها با طب و كتب طبي جديد صورت گيرد.در اهميت نبض ذكر اين نكته كافي است كه يكـي از چنـدنشانههاي حياتي است كه بـراي پيگيـري سـير بيمـاري، بطـورروزمره و مداوم در پرونده بيمار ثبت ميشـود.

و انجمـنقلـب آمريكـا اسـتفاده از آنـرا توصـيه كـرده اسـت . امـروزه

دستگاههاي نبضنگاري و نبضسـنجي جديـد، ثبـت و ضـبطوضعيت نبض بيماران را بصـورت رايانـهاي وديجيتـالي انجـاممي دهند و بدين وسيله اطلاعـات دقيقـي از وضـعيت بيمـارانقلبي عروقي بدست ميآيد.(16 (البتـه بـا وجـود دسـتگاههـايمذكور پزشكان ترجيح مي دهنـد كـه در اولـين مرحلـه معاينـهشخصا نبض بيمار را گرفته و بررسي كنند تا بلافاصله وضعيتمريض خود را مطالعه نمايند و استفاده از ابزارهاي كمكي را بهمراحل بعد محول كنند. به همين دليل در كتاب معتبـر قلـب وعروق چنين آمده است كـه: هنـوز هـيچ نشـانه جسـماني كـهاساسيتر يا مهمتر از نـبض شـرياني باشـد در پزشـكي وجـودندارد.
و در آخـرين چـاپ كتـاب مرجـع معاينـه فيزيكـي چنـيننگاشته شده است كه: تمرينهاي دقيق انگشتان آمـوزش ديـدهپزشك حساسترين ابزار آزمايش نبض اسـت و هنـر باسـتانيگرفتن نبض هنوز هم كاربردهاي باليني مهمي دارد و در معاينهمستقيم نبض ميتوان كاملتـرين و دقيـقتـرين اطلاعـات را ازوضعيت بيمار بدست آورد.
در شبكه جهاني اطلاعرساني نشانههاي متعـددي از مراكـزتحقيقات نبض وجود دارد كه بعضي از آنها در مورد نـبض درطب سنتي است و مراكـز پژوهشـي چنـدين كشـور از جملـههندوستان، استراليا و و يونان، سايتهايي در مورد نبض در كتابقانون ايجاد كردهاند و همچنين در چند سال اخير در دانشـكده
پزشكي هاروارد انيستيتويي براي بررسي طب ستني ايجاد شدهو پژوهشگران آن انيستيتو تجارب و ظرايف طـب سـتني را بـاروشها و وسايل جديد تركيب و براي معالجات بيماران بكـارميبرند. همانطور كه قبلا گفتيم ابنسينا براي نبض انواعي قائلاست از آن جمله نبضهاي ساده و نبضهاي تركيبي كه نام هريك از آنها در كتب جديد طبي به چشم مـيخـورد و راهكـارپزشكان امروزي محسوب ميشود. اسامي برخي از آنهـا بـدين
Waving pulse, Formican pulse, Gazelle pulse, :است قرارقـرار بررسـي مـورد Vermicular pulse, mouse Tail pulseگرفته است.
بررسي مبحث نبض دركتاب قانون و مقايسه آن با مطالـبمشابه در كتب جديد پزشكي نشان ميدهد كه با وجود بيش ازهزار سال فاصله از زمان تاليف كتاب قانون، مبحث نـبض ايـنكتاب، تازگي خود را حفظ كرده و در كتابهاي جديـد پزشـكيموضـوع و مباحـث نـبض و انـواع آن مـورد بررسـي و تاييـد
متخصصان است و در مراكز پژوهشي پيشـرفته تحـت تحقيـقاست كه اين مطلب حاكي از پايه علمي قوي طب سنتي كشورما و به ويژه دانشمند برجستهاي ماننـد ابـنسـينا اسـت. مـروريافتههاي مقاله نشان ميدهد كه مطالب و مفاهيم اساسي نـبضكه در كتاب قانون مندرج است با منابع جديد پزشكي مطابقتدارد و نكاتي ماننـد تعريـف نـبض، وجـود مراحـل انبسـاط وانقباض نبض، تقسيمات چهارگانه: انبساط، آرامش، انقبـاض وعلل گرفتن نبض راديال و تأثير حالات نفسـاني بـر چگـونگيعملكرد نبض، مورد تاييد ماخذ پزشكي جديد است؛ اگـر چـهدر مورد عبارت قانون كه نبض ساعد در مقابـل دل قـرار دارد.در كتب جديد مطلبي وجود ندارد و شايد به تعريف وضـعيتتشريحي بدن مربوط ميشود. همچنـين ابـنسـينا در قـانون دهعامل را در ايجاد انواع نبض موثر دانسـته اسـت ماننـد: انـدازهانبساط و وزن، عوامل طول و عرض و ژرفـا را كـه بـر انـدازهنبض و چگونگي عملكرد آن تاثير مي گذارند و با لغاتي چونبـه Withf, Depthf,Length Rhythm,Quality of Expansoinآن عوامل اشاره ميكند.موضوعات مطرح شده در مبحث نبضهاي تركيبـي كتـابقانون مانند نبض آهويي (غزالي)، نبض مـوجي، نـبض كرمـي،نبض مورچگي (نملي) نبض ارهاي، نـبض منشـاري، نـبض دمموشي، نبض جوالدوزي (مسـلي) نـبض دو ضـربهاي و غيـره،امروزه در كتب جديد پزشكي با اسامي يكسان و يا مشابه مانندWaving pulse, Formican pulse, Gazelle pulse,گرفته قرار بررسي مورد Vermicular pulse, mouse Tail pulsو در منابع جديد نيز با كلمات در كتـاب قـانون نـام بعضـي از
انواع نبضهاي تركيبي را ذكر ميكند.

نتيجهگيري:
ابنسينا از آنجا كـه هـم فيلسـوف و هـم طبيـب بـوده بـهجنبههاي مختلف فلسفي و فيزيولوژيكي رابط بين نفس و بدنتوجه كرده و به پيچيدگيهايي كه در اين رابطه تنگاتنگ وجوددارد، نظر داشته است به عبارت ديگر انسانشناسي او محصولتأملات فلسفي و هم تجارب عملـي در پزشـكي اسـت و ايـنتجارب غالباً به صـورت تحقيقـات آزمايشـي و عملـي دنبـالميشده است. وي معتقد است نفس ناطقه قوايي دارد كـه ايـنقوا داراي آلاتي هستند؛ و اگر چه نفس را مجرد ميدانـد ولـيدر عين حال تأكيد مي كند كه براي انجام فعل، احتياج بـه ايـنآلات مادي و بدني دارد.اين طبيب حاذق معتقد است زماني كه مزاج مستعد، آمـاده
دريافت نفس ناطقه از واهبالصـور شـد، ايـن زمـان، آغـازينلحظه يا به عبارتي نقطه شروع ارتباط نفس و بدن بـا يكـديگراست. وي قائل به سيزده مزاج مختلف براي انسانهاسـت و بـاتوجه به مزاج خاص هر فرد، نحوهاي خاص از رفتار و حالاتنفساني از وي سر مي زند.
بين نبض و عشق كه يكي بـدني و فيزيولـوژيكي و ديگـرنفســاني و روانــي اســت، ارتباطــاتي وجــود دارد كــه بيــانگرپيچيدگيهاي رابطه نفس و بدن است و ابـنسـينا در كشـف وتبيين اين رابطه، تحقيقات و ابتكاراتي داشته است.تبيين نبض از ديدگاه ابنسينا و شناخت حـالات روحـي وجسمي از طريق علايم آن، عمق و ژرفاي فكـر ايـن حكـيم رانشان ميدهد؛ چنانچه ميتـوان از بيانـات ايـن طبيـب مشـهوردريافت كه نبض آينه جسم و روح است. حكيم ابـوعليسـينا،اين دانشمند و متفكر ايراني دانستههاي خود را در بـاب نـبض با شيوايي هر چه تمامتر در كتاب ارزشمند قـانون، ثبـت كـردهاست و به جد ميتوان گفت اكثر نظرات شيخ در زمينه پزشكيعليالخصوص نظرات او در باب نبض و انواع آن بـا اصـول ومباني طب جديد سازگار است و حتـي مـيتـوان گفـت طـبامروزي بسياري از راهكارهايش را از طب و كتاب طبي بوعلي
اتخاذ كرده است.ابوعليسينا در باب عشق يقين دارد كه بيماري عشق يـكبيماري بالينيست. او فرض را بر اين ميگيـرد كـه نشـانههـايبيماري عشق در بدن محصول عدم تعـادل شـيميايي سـت كـهعوامل روانشناختي، بخصوص وسواس فكري دربـاره معشـوقسببساز آن هستند. بر طبق نظر ابنسينا، هنگام بـروز بيمـاريعشق، قدرت منطق و استدلال كـاملا دچـار ضـعف و سسـتي،تفكر به توهم تبديل و اخـتلال در وضـع روحـي و احساسـيبصورت روانپريشي آشكار ميشود. در واقع ميتوان عشـق رااز ديد شيخ مثل بمب دانست كه به محض ارتعـاش سـيمهـايخواست و تمنا، منفجر ميشود.

References:
1. Ebnesina, hoseynebne abdellah. alesharat va altanbihat. sharh khaje nasir tosy va ghotbodin razy. bi ja:entesharat fi
almatabat alheydary,1378.p:145.
2. Ebnesina, hoseynebne abdellah. alnafs men ketab alshefa. tahghigh ayatollah hasan zadeh.qom: markaz alnashr
altabea le maktab alealam aleslami,1385.p368.
3. Ebnesina, hoseynebne abdellah. alnafs men ketab alshefa. tarjomh va sharh mohammad hoseyn nayi chy. qom
:entesharat emam khomeyny,1387.p1125.
4. Faali, mohammad taghi. edrak hesy az didgah ebne sina. qom: markaz motaleat va tahghighat ensany,1376.p333.
5. Ebnesina, hoseynebne abdellah. almabda va almaad.be ehtemam abdollah norany. Tehran :entesharat daneshgah
mak gil shoabe tehran,1363.p 121.
6. Pahlavaniyan, ahmad. rabeteye nafs va badan az did gah molla sadra. qom: markaz chap van ashr hozyh elmiyh
qom,1387.p208.
7. Ebnesina, hoseynebne abdellah.resaheh dar nafs.moghadameh va tashih mosa amie.tehran: anjoman asar
melli,1331.p114.
8. Ebnesina, hoseynebne abdellah. rag shenasi ya resale dar nabz. moghadameh va havashy seyed mohamad meshkat.
Tehran: entesharat anjoman asar meli, 1330.p12.
9. Ebnesina, hoseynebne abdellah. ghanon dar teb. tarjomh abdo alrahman sharaf kandy. Tehran :entesharat
sorosh.jld2va3.1363.p524
10.Jamay az nevisandegan. jashnameh ebn sina. Tehran: entesharat anjoman asare meli tehran,1384.p518
11.Jorjany, esmaeil. zakhireyh kharazm shahy, be koshesh mohammad taghe danesh pegoh va erag afshar. Tehran:
entesharat daneshgah tehran,1350.jld2.p231.
12. -mansory, zabiholah. Nabeghaey az shargh. Tehran: entesharat zarin,1373.p461.١٢
13. Siyasi, alh akbar. elmo nafs ebne sina va tatbigh an ba ravanshenasy jaded.Tehran :entesharat daneshgah
tehran,1322.p163.
14. – Targ, E. Distant Healing. Noetic Sciences Review.1991,p345.١٤
15. Helm seresht, parivash; del pisheh, esmael. ba hamkary akbar khamseh.behadsht ghalb.bija: sherkat sahamy chehre
mehr,1366.p425.
16. Martin G.S , T.John suttun . Textbook of Echocardiogrphy and Doppler adults and childern , 2nd ed.uas: Blackwell
Science inc. in USA.1996.p1015.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن